تبلیغات
روزهای پرتقالی

پسر کوچولو و خانوم بزرگ

دوشنبه 12 مرداد 1388 02:49 ب.ظ

نویسنده : آتنا منافعیان

 

"Bamboo Division" Print

پسر کوچولویی که کسی فکر نمی کرد حتی حسی بهش پیدا کنه حالا شده بود همه زندگی خانوم بزرگ .

تو رویاهاش دستش تو دستای خانوم بزرگه وقتی بیداره فکرش همه جا و هر وقت باهاشه .

خانوم بزرگ تازه همه چیزشو شناخته بود بوی تنش گرمای بدنش طعمه لباش حس بودن در کنارش ...

که یک هو پسز کوچولوی قصه قصد رفتن می کنه ولی اون که نمی دونه با رفتنش چی به سر خانوم بزرگ میاد ...ولی طفلکی پسر کوچولو چاره ای جز رفتن نداره مجبوره بره...

خانوم بزرگ که همیشه یک جوری با مشکلاش کنار میاد حالا حسابی درمونده می شه هیچ راهی جز این نداره که بشینه و رفتنه پسر کوچولو رو تماشا کنه خانوم بزرگ خوب می دونه که با رفتن پسر کوچولو یک بخش بزرگ زندگیش مخدوش می شه می دونه که شاید به پسر کوچولو پابند بمونه حتی تا ابد ولی پسر کوچولو چی؟ اون به خانوم بزرگ پابند می مونه؟

مدت ها بود خانوم بزرگ این جوری غصه دار نشده بود چشماش این طوری گریون نشده بود ...

پسر کوچولو دلداریش می داد بهش می گفت به دیدنت میام واست نامه می دم خانوم بزرگ اما خانوم بزرگ خوب می دونست که پسر کوچولو تو زرق و برق اون شهر شلوغ گم میشه آخه هرچی باشه خانوم بزرگ چندتا پیرهن بیشتر از پسر کوچولو پاره کرده...

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

غروب

دوشنبه 12 مرداد 1388 02:36 ب.ظ

نویسنده : آتنا منافعیان

"Poppy and Fern Nine Patch" Canvas Set

صدای ریختن آب روی شونه هام  بهم آرامش می ده

دیروز یه نفر از تو پرسید گفتم به خاطرات پیوستی این روزا باز هم فکرت شده مد ذهنم!

این اولین باره که نسبت به این خونا اینقدر بی اهمیتم!

چرا اینقدر می رم تو فکره تیغ!؟

شروع می کنم به چنگ زدن موها م باز هم صدای ریزش خون!

این تازه وارد چرا اینقدر فکرم و مشغول کرده؟!

_باز هم تصویر تیغ_

این بازیگر چرا منو یاد تو می ندازه؟؟؟؟

__ ولی نمی ذ ارم!!!!

چقدر کف!!! فکر کنم زیادی شامپو زدم!!!

واقعاً کی منتظره منه؟؟ جز این دو نفر!!

این روزا حتی از نزدیک ترین کسی که بودن با هاش آرومم می کرد خیلی دورم!!

خودکشی فکره مزخرفیه ولی بهش مبتلا م!!!

ترسم از مرگ نیست ترسم از پوچ لقب گرفتنه!!! همیــــــــــــــــــن!

هنوز به این تازه وارد فکر می کنم! حرفاش عجیب ه!!! تنهاییش قریبه!!!!

ولی اینو فهمیدم که هیچ کدوم از حرفاش واسه اسیر کردن نیست....

فکرش شادم می کنه شادی اما با ترس! لذت ش خیلی کوتاهه!

تحمل خیلی ها این روزا سخت شده !

هنوز منتظر مسافر م هستم! بیاد خیلی چیزا عوض می شه!

بوی اول مهر تو بهمن!!!

این روزا همه چیز عجیب ه حتی خواب ای من که دیگه کابوس شدن

___ حتی تصمیم ای من!

سایه ی ترس روی همه چیز حتی ادامه ی زنده بودن!

یاد عمره کوتاه با تو بودن بدجوری عذابم می ده !

چه خوبه که دیگه نیستی....

دیگه دلهره ی از دست دادنت رو ندارم

نبودت اما هنوز واسم عادت نشده

 

می دونم نمی خونی ولی من می نویسم!

 

 

20/1/2009

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

حال همه‌ی ما خوب است، اما تو باور نکن

جمعه 20 دی 1387 11:45 ب.ظ

نویسنده : رضا

از اینجا با صدای دلنشین خسروی خوبان بشنوید

سلام!
حال همه‌ی ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
نه این دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!

تا یادم نرفته است بنویسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
می‌دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نیامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رویا
شبیه شمایل شقایق نیست!
راستی خبرت بدهم
خواب دیده‌ام خانه‌ای خریده‌ام
بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌دیوار … هی بخند!
بی‌پرده بگویمت
چیزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه
یک فوج کبوتر سپید
از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد
باد بوی نامهای کسان من می‌دهد
یادت می‌آید رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بیاوری!؟

نه ری‌را جان
نامه‌ام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه
از نو برایت می‌نویسم
حال همه‌ی ما خوب است
اما تو باور نکن!

بیا برویم رو به روی بادِ شمال
آن سوی پرچین گریه‌ها
سرپناهی خیس از مژه‌های ماه را بلدم
که بی‌راهه‌ی دریا نیست.

دیگر از این همه سلامِ ضبط شده بر آدابِ لاجرم خسته‌ام


بیا برویم!

آن سوی هر چه حرف و حدیثِ امروزست
همیشه سکوتی برای آرامش و فراموشی ما باقی‌ست
می‌توانیم بدون تکلم خاطره‌ای حتی کامل شویم
می‌توانیم دمی در برابر جهان
به یک واژه ساده قناعت کنیم
من حدس می‌زنم از آوازِ آن همه سال و ماه
هنوز بیت ساده‌ ای از غربتِ گریه را بیاد آورم.
من خودم هستم
بی خود این آینه را رو به روی خاطره مگیر
هیچ اتفاق خاصی رخ نداده است
تنها شبی هفت ساله خوابیدم و بامدادان هزارساله برخاستم.

دارم هی پا به پای نرفتن صبوری می‌کنم
صبوری می‌کنم تا تمام کلمات عاقل شوند
صبوری می‌کنم تا ترنم نام تو در ترانه کاملتر شود
صبوری می‌کنم تا طلوع تبسم، تا سهم سایه،‌ تا سراغِ همسایه …
صبوری می‌کنم تا مَدار، مُدارا، مرگ …
تا مرگ، خسته از دق‌البابِ نوبتم
آهسته زیر لب … چیزی، حرفی، سخنی بگوید
مثلا وقت بسیار است و دوباره باز خواهم گشت!

هِه! مرا نمی‌شناسد مرگ
یا کودک است هنوز و یا شاعران ساکتند!
حالا برو ای مرگ، برادر، ای بیم ساده‌ی آشنا

تا تو دوباره بازآیی
من هم دوباره عاشق خواهم شد!




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

من میگم ... تو میگی ...

دوشنبه 16 دی 1387 11:31 ب.ظ

نویسنده : رضا
من میگم: منو شکستن، چشم فانوسمو بستن

تو می گی:خدا بزرگه،ماهو می ده به شب من

من میگم:آخه دلم بود اونکه افتاده به خاکه

تو می گی: سرت سلامت،آینه زلال و پاکه

اینه که فاصله هارو نمی شه با گریه پر کرد

یکیمون بهار سرخوش ، یکیمون پاییز پردرد

من می گم:فاصله مرگه بین دستای تو تا من

تو می گی: زندگی اینه،حاصل عشق تو با من

من می گم:حالا بسوزم یا که با غصه بسازم

تو میگی:فرقی نداره،من که چیزی نمی بازم

من میگم:اینجا رو باختی،عمری که رفته نمی آد

تو می گی:قصه همین بود ، تو یه برگی توی این باد



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

گل سرخ

پنجشنبه 5 دی 1387 01:06 ق.ظ

نویسنده : آتنا منافعیان

گل سرخ، گل سرخ ،گل سرخ 

او مرا برد به باغ گل سرخ

و به گیسو های مضطربم در تاریکی گل سرخی زد

و سرانجام

روی برگ گل سرخی با من خوابید!

           ***

ای کبوتر های مفلوج

ای درختان بی تجربه ی یائسه

ای پنجره های کور

زیر قلبم و در اعماق کمر گاهم

اکنون گل سرخی دارد می روید

گل سرخ ،سرخ

مثل یک پرچم در رستاخیز

آه ، من آبستن هستم آبستن آبستن !!!!!!!




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

چراغ چشم تو

پنجشنبه 5 دی 1387 12:36 ق.ظ

نویسنده : آتنا منافعیان

تو کیستی که من این گونه ، بی تو بی تابم؟

شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم.

تو چیستی، که من ار هر موج تبسم تو

بسان قایق سرگشته روی گرداب م!

 

تو در کدام سحر، بر کدام اسب سپید؟

تو را کدام خدا؟

تو از کدام جهان؟

تو در کدام کرانه، تو از کدام صدف؟

تو در کدام چمن همره کدام نسیم؟

تو از کدام سبو؟

 

من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه!

چه کرد با دل من آن نگاه شیرین، آه!

مدام پیش نگاهی، مدام پیش نگاه!

کدام نشأه دویده ست از تو در تن من؟

که ذره های وجود م تو را که می بینند،

به رقص می آیند،

سرود می خوانند!

 

چه آرزوی محالی ست زیستن با تو

مرا همین بگذارند یک سخن با تو:

به من بگو که مرا از دهان شیر بگیر!

به من بگو که برو در دهان شیر بمیر!

بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف!

ستاره ها را از آسمان بیار به زیر؟

 

تو را به هرچه تو گویی، به دوستی سوگند

هر آنچه خواهی از من بخواه،صبر مخواه.

که صبر، راه درازی ست به مرگ پیوسته ست!

تو آرزوی بلندی و، دست من کوتاه

تو دوردست امیدی و پای من خسته ست.

 

همه وجود تو مهر است و جان من محروم

چراغ چشم تو سبز ست و راه من بسته ست.

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

چهارشنبه 26 تیر 1387 01:07 ق.ظ

نویسنده : آتنا منافعیان
ارسال شده در: عشقولانه ،

نا آشنا

 

باز هم قلبی به پایم افتاد

باز هم چشمی به رویم خیره شد

باز هم در گیر و دار یک نبرد

عشق من بر قلب سردی چیره شد

 

 باز هم از چشمه ی لب های من

تشنه ای سیراب شد، سیراب شد

باز هم در بستر آغوش من

ره روی در خواب شد،در خواب شد

 

بر دو چشمش دیده می دوزم به ناز

خود نمی دانم چه می جویم در او

عاشقی دیوانه می خواهم که زود

بگذرد از جاه و مال و آبرو

 

او شراب بوسه می خواهد ز من

من چه گویم قلب پر امید را

او به فکر لذت و غافل که من

طالبم آن لذت جاوید را

 

من صفای عشق می خواهم از او

تا فدا سازم وجود خویش را

او تنی می خواهد از من آتشین

تا بسوزاند در او تشویش را

 

او به من می گوید ای آغوش گرم

مست نازم کن که من دیوانه ام

من به او می گویم ای نا آشنا

بگذر از من ،من تو را بیگانه ام

 

آه از این دل آه از این جام امید

عاقبت بشکست و کس رازش نخواند

چنگ شد در دست هر بیگانه ای

ای دریغا کس به آواز ش نخواند.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

یکشنبه 23 تیر 1387 01:07 ق.ظ

نویسنده : آتنا منافعیان
ارسال شده در: عشقولانه ،

اعتراف

 

خارها

خوار نیستند

شاخه های خشک

چوبه های دار نیستند

میوه های کال کرم خورده نیز

روی دوش شاخه بار نیستند

پیش از آنکه برگهای زرد را

زیر پای خویش

سرزنش کنی

خش خشی به گوش می رسد :

برگهای بی گناه

با زبان ساده اعتراف می کنند

خشکی درخت از کدام ریشه آب می خورد!




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

یکشنبه 23 تیر 1387 01:07 ق.ظ

نویسنده : آتنا منافعیان
ارسال شده در: عشقولانه ،

اشتقاق

 

وقتی جهان

از ریشه ی جهنم

و آدم

از عدم

و سعی

از ریشه های یاًس می آید

وقتی که یک تفاوت ساده

در حرف

کفتار را

به کفتر

تبدیل می کند

باید به بی تفاوتی واژه ها

و واژه های بی طرفی

مثل نان دل بست

نان را

از هر طرف بخوانی

نان است! 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

یکشنبه 23 تیر 1387 01:07 ق.ظ

نویسنده : آتنا منافعیان
ارسال شده در: عشقولانه ،

تو می روی و آینه پر می شود از بی کسی

از من سفر می کنی و به مرگ قصه می رسی

ببین که آب می شود قطره به قطره قلب من

مرگ و من قصه ی ماست فاجعه ی جدا شدن

گریه کنم یا نکنم آخر ماجرا رسید

گریه کنم یا نکنم قصه به انتها رسید

تا جامه دان پر می کنی

من خالی از جان می شوم

یک لحظه در چشمم ببین

ببین چه ویران می شوم

بعد از تو با من چه کنم

با من بی پناه من

کجای شب پنهان شوم

تو می روی و جان من گور ترنّم می شود

خورشیدکی که داشتم در شب من گم می شود

چیزی نگو به آینه

با رازقی حرفی نزن

برای بار آخرین تنها نگاهی کن به من

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

جمعه 21 تیر 1387 12:07 ق.ظ

نویسنده : آتنا منافعیان
ارسال شده در: عشقولانه ،

حس خوبی نیست

 نمی دونم  به این می گن فوبیا از پذیرفته نشدن

 یا حس توطئه یا خیانت.

این حس لعنتی همیشه باید یه جایی گریبان گیرم بشه!؟

صندلی رو می کشم جلو روکشش رو برمی دارم، هزار تا فکر پوچ تو سرم می چرخه: زنی که با دو تا بچه از مردی که یه روزی به خیال خودشون عاشقش بود جدا می شه و میره تا با یکی دیگه که این روزا فکر می کنه عاشقش شده هم بستر بشه ، اتاق عمل و یه جراحی بازم از نوع خطرناک ، صدای تلفنی که دیگه با عشق زنگ نمی خوره،  صداهایی که هر روز نا مفهوم تر می شن،  ترس از آوارگی و در به دری،  قوانینی که فقط در صورتی کمکت می کنن که خیالت راحت باشه و غمی نداشته باشی ،  دختر بچه ای که بزرگ ترین آرزو ش داشتن یه عروسک ه خوردن یه مدل بستنی ه ،  دستهای گرمی که هیچ وقت حست  نکردن ،  کتابای قشنگی که دیگه فرصتی واسه خواندنشان نداری ،  دلتنگی مزمنی که دیگه هر جور شده باید بهش عادت کنی ،  بغض های کال اشک های ، هراس قهرمانی که فقط یه روز قهرمان بود ، نامه ای که با شوق نوشته شد ولی هیچ وقت پست نشد ، روحی که خیلی وقتها حس می کنی که همراه ت ، دلی که شکست و بغضی که ترکید  ....  .

 دیگه نمی تونم خوب ببینم ولی شاید اگه بتونم به فکر ای آشفته تو مغزم دامن بزنم بازم بتونم خوب بنویسم .

شب آرزوها

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 21 تیر 1387 11:07 ق.ظ

یکشنبه 26 اسفند 1386 09:03 ق.ظ

نویسنده : آتنا منافعیان
ارسال شده در: عشقولانه ،

نمی دونم چرا یه دفعه یه جور عجیبی حس کردم که بعضی وقتا می خوای بهم ثابت کنی که از من بالاتری! با اینکه من اینو خوب می دونم! یهو اشکام سرازیر شد! یه لحظه روی میز رو نگاه کردم پر شده از قطره های اشک من!!! انگار یه دفعه تمام وجودم خالی شد! الان هم یه دل درد وحشتناک!

25/12/1386




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -



تعداد کل صفحات : 12 1 2 3 4 5 6 7 ...